تبليغاتX
تا وصال

دلم در بین آتش خانه کرده
دلم در بین آتش خانه کرده
... و اوست شنوای دانا ...
بگو تا بگم
براي من نوشته ، گذشته ها گذشته ، تمام قصه ها هوس بود

براي او نوشتم ، براي تو هوس بود ولي براي من نفس بود

كاشكي خبر نداشتي ديوونه نگاتم 

يه مشت خاك ناچيز افتاده اي به زير پاتم

كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم

كاشكي نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هرچي بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته اي ز يادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل توي قفس مرد 

كاشكي نبسته بودم زندگيمو به چشمات

كاشكي نخورده بودم حساب اين فريب حرفات

لعنت به من كه آسون به يك نگات شكستم

به اين دله ديوونه راه گريزو ساده بستم


نویسنده : تنهاترین علی

|+| نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:2 |

دوباره !
 

 کاش . . .

 

کاش می فهمیدی بی توشاید باشم

 

در فراقت اما, مست و بی دین باشم

 

کاش میدانستی سینه از غم خون شد

 

در تب سوز فراق آسمان محزون شد

 

کاش می شد بازهم عشق را می دیدم

 

با تو شاید گاهی در خلوت می آسودم

 

کاش در  خلوت خویش با تو می گفتم راز

 

گرچه این راز هرگز زین دل و جان برنخواست

 

زخمی

|+|

سلام به این روزای دلگیر !

 

عمو زنجیر باف ....بله ...کارِ ما رو ساختی ؟! .... بله! پشت سر انداختی؟!...بله!.. غم و غصه اومده....

 

چی چی آورده ؟! .....گریه و زاری .... بمیر و نیا .... با صدای چی؟! .... صدا نداره که!!!

 

تو لَکم ....عجیب .... بد جور .....

 

گاهی فکر می کنم اگه می دونستم که قراره این هوا غم نصیبم بشه اصلا آرزوی بزرگ شدن

 

نمی کردم ... همه یه جورایی دارن دست و پا می زنن....منم که دارم غرق میشم ....خوش به

 

حال اونایی که شنا بلدن ....یکی نیست یادِ ما بده .... ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

 

قربونِ بزرگیت بشم ....یعنی هیچ جوره راه نداره که ما صراطِ مستقیمی شیم ؟!!! .....

 

می خوام ...خودتم می دونی که می خوام آدم باشم اما خودت وکیلی ببین چه جوری دست و

 

پامون گیره....یه نظری بکن .... آخه فدات شم ... من که می دونم تا همین جاشم کلی کمک

 

کردی ... حالا خوبه کمک کردی...اگه به حال خودم میذاشتی چی؟!!!..... خیلی هارو میشناسم

 

که اگه چند ماه دربست بشینن تو خونه و جایی نرن ...ککشون هم نمی گزه .... دلشون نمیگیره

 

عین من نیستن که دیوونه شن .... ازشون می پرسم ...میگن فقط یاد خدا ! ..... اونا کجا سیر

 

میکنن و ما کجا ..... چپ و راست می رم و میام و به همه چی ایراد میگیرم (ایراد دارن خوب)

 

همه چی هم فراهمِ...اما بدبختی اینجاست ....یا ایهاالناس ....بدبختی من اینجاست که وقتی همه چی

 

داری و دوروبرت پُره .... احساس کنی که پوچترین موجودی!!!! ته دلت بلرزه ... دائم دلشوره

 

یه چیزی رو داشته باشی....دائم یه چیزی تو دلت سنگینی بکنه ....

 

خدا جونم .... نزار زمین بخورم .....نزار .... نزار....

 

التماس دعا

 

ArimlE

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 19:56 |

سلام بر اعصابِ داغون

 

 

دویدم و دویدم به بدبختی رسیدم ....گفتم بدبختی چی میخوای....گفت اونقدر بدو که پاهات قلم شن...نگو

 

می خواسته اعصابِ من رو قلم کنه .... خوب بگم موضوع چیه ....آقا ... ما نشستیم و نشستیم ... تلفن

 

جونش به سیمش رسید ....مامان به فریادش رسید ... به به ... اه اه....واه واه... خواستگار ... بعد از

 

5 دقیقه خوش و بِش .... مامان خان ! .... جواب رد بهشون داد .... فکر کن! ... حتی نذاشت بیان ....

 

آقا تمام این وقایع رو از تو اتاقم تحت نظارتِ صوتی داشتم..... از حرص داشتم می ترکیدم .... تو تصور

 

کن من این همه تو گوش مامان لالایی بخونم اون تازه برگرده بگه : خوب داشتی چی می گفتی؟!!!!

 

کفر آدم در میاد ... اسم خواستگار که میاد انگار یادِ پدرکشتگی های نداشته میوفته .... قتل که نمی کنن

 

... من کجام بچه اس؟...هاااان..... یه توپ دارم سوراخ سوراخِ ....اونم انداختمش دور که یه وقت

 

برچسبِ بچگی نخوره بهم...بابا..مامان...جدِ بزرگ...من 19 سال دارم .... به چه زبونی بگم .... اون

 

موقع که مدرسه می رفتم می گفت باید کنکور قبول شه ....بیا ...دانشگاهم که رفتیم .... بزک بمیر ...

 

بهار نمیاد ....اه ...چه ربطی داشت ...نگاه کن ..اون قدر بی اعصابم که سیستمِ ضرب المثل گوییم

 

قاط زده ... جدی ربطی نداشت؟؟!!! .... فکر می کنه من وقتی می گم : بزارین خواستگار بیاد... به

 

این معنی که به همون اولی آره دادم .... آخه یکی نیست بگه مامی !!! ... خواستگار گونی چند؟!...

 

من واسه این می گم که یه تجربه ای کسب کنیم واسه اون اصلی ! .... ای بابا .... دوباره باید بشینم

 

نطق تنظیم کنم ( همون لالایی) بدم به خوردِ مغز مامان .... بلکه فرجی شد .... آخه من که می دونم

 

....درست بشو نیست .... یه نقشه تو سرم دارم ...اگه بگیره چه شود .... اون وقت به بُزه میگم

 

نمیره تا کمبزه و خیار بیاد ...

 

ArimlE

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:34 |

سلام بر خاطرات

 

خدایا عجب روزاییی رو گذروندیم ... عجب رنجایی رو متحمل شدیم ... یادم نرفته بود ....اما امروز یه

 

سری زدم به نوشته های پیشین .... هم مال این وبلاگ و هم اون وبلاگِ اولی .... همون که اول اشنایی

 

افتتاح شد.... رفتم یه نگاه کردم و به اندازه ی یه دنیا دلم گرفت ... پست مربوط به تبریک سال نو ....

 

اون موقع عشق ما یه ساله شده بود .... راستی یادت هست ما تو چه سالی اشنا شدیم ؟ ... سالِ سگ !!

 

سالِ تولد ِ تو..... این رو تو وبلاگ نوشته بودی .... اما نمی دونم چرا یادم نبود ..... چقدر حرص کنکور

 

آزمایشی های منو می خوردی.... که همش گَند می زدم.... آخرشم به لطف خدا قبول شدم .... راستی ...

 

چرا دیگه چیزی تو اون وبلاگ نمی نویسی؟.... نکنه عمرش تموم شده؟؟.... شایدم حرفات تموم شده...

 

شایدم وقتی نباشه .... یعنی نیست ؟!!! ... بنویس.... از هیچی بنویس.... تو وقتهای بیکاری بنویس...

 

نمی دونم ، این چندمین باره که دارم این حرفارو می گم .... اما خوب.... از یه بیکار چه انتظاری داری؟

 

.... تو سرت گرمِ کار می شه .... من سرم گرمِ حرص و غصه ِ خوردنِ بی خود ....الان که نگاه میکنم

 

میبینم اوضاع خیلی فرق کرده .... سرمون بدجور گرم دنیا شده .... یادته واسه نماز صبح بیدار می شدیم

 

و همینکه اذان می داد نماز می خوندیم .... حالا چی؟...... بیشتر قضا می شن .... ای بابا.... هیچ چیزی

 

نباید باعث می شد که از یاد خدا غافل شیم ....

 

یه چیزایی تو سرم ِ.... بعدا می گم ....

 

اووووووووووه ........دلم بیشتر گرفت .....

 

دلم نمی خواد آپش کنم .....

 

یا علی

 

ArimlE

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:48 |

سلام بر دلتنگی

 

 

مثل اینکه عادت کردم به خاطره نوشتن ... قبلا ها رو کاغذ می نوشتم اما حالا دوست دارم تو وبلاگ

 

بنویسم .... خوب .... امروز اصلا حال خوشی نداشتم .... نتونستم واسه کلاس 8-9:30 خودم رو برسونم

 

اما واسه کلاس ساعت 11:30 خودم رو رسوندم ... این کلاس برخلاف همیشه که حال ادم رو میگرفت

 

این دفعه کلی حال داد ...چون استاد نیومده بود !!! .... با سپیده دوستم ، رفتیم بوفه یه چیزی خوردیم و

 

بعد منتظر شدیم تا خواهرش بیاد دنبالمون .... من تو سه راه پیاده شدم ...اخه از اون به بعدش مَسیرا

 

نمی خورد... منم سواره یه تاکسی شدم  و رفتم .... یه تک زنگ به علی زدم تا زنگ بزنه ببینم اگه مغازه

 

هست برم ببینمش اما پشیمون شدم چون اصلا حالم خوب نبود .... علی هم که زنگ زد گفتم نمی شه

 

بیام ..... اما بعد بازم پشیمون شدم !!! .... اس ام اس زدم که میام جلو دانشگاهتون تا ببینمت ....

 

رفتم سمت دانشگاهش... یه چند متری فاصله داشتم که دیدم خودش داره میاد .... پشت سرشم دوستاش

 

....البته اونا رفتن ....اااااااااااااااااااه.....خیلی با جزئیات می نویسم نه ؟؟!!! ... حوصله ی خودم سر رفت

 

کلی بگم ؟!!! :

 

برنامه های روزانه ی من :

 

برنامه های اصلی : خوردن ، خوابیدن ، نماز خوندن و موزیک گوش کردن !

 

برنامه های فرعی : خوندن اس ام اس دوستا ، تک زنگ بازی با دوستا ، تماشای تی وی ، اذیت کردن

 

داداشِ کوچیکم ...

 

برنامه های زورکی : نوشتن ِ تمرینهای کتابا ، درس خوندن ، تحقیقِ واسه نمره گرفتن....

 

ای بابا اینم که خیلی کلی شد .... خوب راستش .... بازم دلم گرفته...دلم تنگه ..تنگه چی؟ ...نمیدونم...

 

بابا خوبه ...مامان خوبه....دایی...خاله............خوبن....علی خوبه....مامانش خوبه.... رعنا خوبه...

 

دوستام خوبن.... دانشگاه خوبه.....استادا خوبن.... اتاقم خوبه.... همه چی خوبه ..... اما چرا بازم

 

احساس می کنم یه چیزی جاش خالیه ..... کم میارم.... گاهی می زنه به سرم ... برم واسه علی

 

درد و دل کنم .... اما وقتی صداش رو از اون وره سیمها می شنوم یا قیافش رو اون وره میزِ کارش

 

میبینم زبونم قفل میشه .... خودش درگیره هزار جور مشکله ..... منم برم دردمو بهش بگم

 

سنگینترش میکنم .... شاید به قیافه ی خندونش نگاه کنی و بگی طوریش نیست .... در حالیکه

 

دلش میسوزه و چیزی نمیگه .... میریزه تو دلش .... میخنده و می خندونه ..... جای تامل برانگیزش

 

همینه که نه ناراحتیش رو نشون میده نه میزاره ناراحت بمونی.... گاهی که از کوره در میرم این چیزا

یادم نمیمونه ....واسه همین بهش حمله میکنم.... خیلی وقت بود دلم می خواست دوباره مثل

 

یکسال پیش بریم بیرون صفا کنیم.... راستش از یه جا نشستن خسته شده بودم ، اما میترسیدم بگم و

 

دوباره روز از نو روزی از نو..... ترس از مامور ...تو جلو برو من میام .... الان یکی میبینه و...

 

خلاصه ..تا اینکه دیدم ... خودش پیشنهاد داد .... اما...................................................

 

خوب.... نمی دونم چرا نمی خوام برم...دوست دارم اما ...شاید یه وقت دیگه....

 

معلوم نیست چم شده.... اوضاع یه جوری خط خطی.... اما خدارو 1000مرتبه شکر که هوامونو

 

داره ..... این روزا فقط یادِ اون روزا م..... هرچیزی تو زمان خودش می تونه قشنگ باشه ....

 

حتما 1 سال بعد هم یاد این روزا خواهم بود ....

 

حال را دریاب ، لحظه ها در گذرند !

 

یا علی

 

ArimlE

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:22 |

گلچین

 

می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد .بنابرین اعلام کرد که می خواهد

 

ابزار خود را با قیمت مناسب بفروشد . پس وسایل خود را به نمایش گذاشت که شامل : ترس،

 

وحشت،حرص،حسادت،قدرت طلبی،شهوت و...بود. یکی از وسایل شیطان بسیار کهنه و کارکرده

 

به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود آن را به قیمت ارزان بفروشد . کسی از او پرسید :" این

 

وسیله ی گران قیمت چیست ؟"  شیطان گفت:"این نا امیدی و افسردگی است " پرسیدند :" پس

 

چرا این قدر گران است ؟" شیطان گفت :"زیرا این وسیله برای من خیلی بیشتر از ابزارهای دیگر

 

موثر بوده است . هر گاه سایر وسایلم بی اثر می شوند ، تنها با این وسیله می توانم قلب انسانها

 

را بگشایم و کاری را انجام دهم. اگر بتوانم کسی را وادار به یاس،ناامیدی و تنهایی کنم، می توانم

 

هر بلایی سر او بیاورم. من این وسیله را روی همه امتحان کردم به همین دلیل این قدر کهنه است".

 

 

مگه نه ؟!

 

ArimlE

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:47 |

من این نیستم
حمد و ستایش پروردگار روزی رسان بی همتا را

شنوای دانا را

جلیل و جبار را

اویی که رحمتش بی حد و وصف است و ما غرق در رحمتش

از خدا یه وقتی دزدیدم تا یه جواب کوچولو بدم

معشوقم تو پست قبلی نوشته :

بهت نمی گم تا احساس گناه کنی

در حالی که من گفتم بهت نمی گم تا احساس گناه نکنی

لطفا موبایلتو چک کن

نمی گم تا تو راحت باشی . ممکنه تا یه مدت کوتاه حل بشه . پس من چرا باید فوری یه موضوعی رو که تقصیر توئه بزنم تو سرت ؟ کمی صبر می کنم تا حل بشه . من ناراحتی رو تحمل می کنم اما نمی ذارم تو به اندازه ی من ناراحتی بکشی .

راست می گم که دارم عادت می کنم .

اداهات همیشه دستته . من که نتونستم درستت کنم . سعی می کنم خودمم مثل تو نشم . بعدش به کارات عادت کنم . حرف بدیه ؟

من حرفم اینه که به درد و غمهایی که به تو مربوط نیست دخالت نکن .

درد غم من ماله منه و درد و غم تو ماله منه . یعنی تو فکر هیچی نباش . یه نفر باید درد و غم بکشه نه ۲ نفر . چون نیازی نیست ۲ نفر درد و غم بکشه . اونم من از اولش با کمال میل به عهده گرفتم و میلیونها بار گفتم تو فقط شاد باش تا من با شادی تو درد و غمها رو تحمل کنم .

تو شاد نیستی و من همچنان متحمل سختی ها و عذابها هستم و این نابودم می کنه .

کسی نمی گه تو غم نداری . داری . ولی حرف اینه که من میگم غماتو بده به من . فکر آینده رو نکن . فکر پولو نکن . فکر ... نکن . من ۲۴ ساعته فکر اینا هستم . مامان هم ...

پس بی خیال همه چیز . تو سعی کن نذاری رنگ کهنگی بشینه رو عشقمون . تو نیروتو برای هل دادن من به کار بگیر . یه جا نشین . مغزتو بکار بنداز . مطلب تازه پیدا کن . موضوع تازه پیدا کن . حرف تازه پیدا کن . دختری کن . دختری

« دختری » چیزیه که تو اصلا نداری و اگرم داشته باشی تا حالا رو نکردی

فعلا والسلام

نویسنده : تنهاترین علی

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:19 |

سلام بر دل ِ گریان

 

 

پروردگارا ... در ظلمت ِ بی پایان ِ شبها ... صدایی مرا می خواند .... صدایی که زمزمه  گر ِ یاری است

 

.... و من ِ حقیر توان ِ پاسخش را ندارم..

 

یکی بیاد بگه چه کاری درسته و کدوم نادرست ... من امید دارم ... قبلا هم گفتم که امید دارم .... اما امید ِ

 

خالی رو چی کارش کنم .....واسه  اونی که گفته سخت نگیر می خوام بگم که من سخت نگرفتم ....

 

دیگران سخت میگیرن ... دو روزه دنیا رو به کام ِ ادم زهر می کنن .... و اون دوستی که گفته پدر و مادر

 

زندگی و اخلاق خوب و .....و امید به اینها ... می تونم بگم خدا از هر چیز خوبی که تو این دنیا هست

 

تیکه هایی رو بهم داده .... اما کنار این نعمتهای خوب یه درد و مشکلاتی رو هم داده که باعث شده من

 

یه جورایی خودم رو ببازم .... احساس می کنم دیگه اون دخترِ شاد ِ همیشگی نیستم .... یه جورایی در

 

برابر ِ سختی ها کم اوردم و باختم .... ( مرگم ، چه زودم بود ..... فردا رو جا موندم ).... به هرچی یا هرکی

 

نگاه می کنم اول از هر چیز نقاط منفی شو میبینم و این نقطه ها دارن قلبم رو سوراخ می کنن .... کاش

 

می دونستین چه مرگم ِ .... کاش می دونستین .... به هر دری می زنم آرووم و قرار ندارم ......

 

با اینکه میبینم ناراحته ... اما صبر می کنم .... دلجویی هم اثری نداره ..... انگاری توپش خیلی پره ...

 

پس اون وقت من باید کارخوونه ی توپ و تفنگ می زدم .... می گه :

 

از اولش اشتباه کردم ...

 

وقتی ازت دورم برات ارزشمند می شم .....

 

بعضی وقتها می خوام برم و پنهون بشم ......

 

حرفات ..نگاهات ..... : من می خوام برم ....

 

دارم به کارات عادت می کنم .......

 

چیزی نمی گم تا احساس ِ گناه کنی .....

 

این همه از کجا شروع شد ؟ .....از اونجا که من حالم خوب نبود و نمی تونستم حرف بزنم ....

 

بخاطر ِ این کارم چقدر حرف بارمون کرد .... ولی من .... چقدر حرف تو دلم چپوندم .... ببین از

 

کی نگه داشتمشون .... حتی یه کلمه هم چیزی نگفتم ..... چون منتظر بودم !!!!

 

جلوی اشکام رو نمی تونم بگیرم اما می نویسم .... شاید دنبال یه بهونه بودی که اینار و بگی ....

 

شاید مهم نیاشه که من چرا حالم خوب نبود .... چون از حال ِ من دلگیر نبودی از زود رفتنم

 

دلگیر بودی .....  تو از من گله می کنی و من از تو .... تو دوست داری من بگم و من دوست دارم

 

تو بگی .... نمی تونم فکرم رو جمع کنم .... باقیش باشه بعد از خوندن ِ حرفات ..

 

یا علی

 

ArimlE

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:29 |

سلام بر خوابهای آشفته

 

خدایا .... در این بیکرانه تا به کِی سرگردانم خواهی گذاشت .... این امواج سر سخت تا به کجا خواهند

 

خروشید .... مرا به کجا میکشانی .....

 

نمی دونم .... شاید باید بیشتر فکر می کردم ....

 

تو هم که انگاری اصلا خیال نوشتن نداری ..... 3 هفته است که قراره بنویسه .... همه یه جورایی ضدِ حال

 

میزنند..... اون از مامان که گاهی طوری با آدم رفتار می کنه که انگاری اصلا براش وجود نداری .... اون از

 

بابا که که شب و روزش شده فکر و خیال .... اون از دانشگاه که حالِ آدم رو به هم می زنه .... اون از  ....

 

و اینم از شما ها که حال ِ نظر دادن ندارین ..... می گن ، مَردها مشکلات و دردهاشون رو میریزن تو خودشون

 

و بروز نمی دن .... می خوام منم یاد بگیرم تا مثل مَردها بریزم تو خودم .... دلم می خواد خیلی ها رو نبخشم

 

اما می بخشم تا خدا هم من رو ببخشه .... به غیر از یکی دو نفر که لایقِ بخشیدن نیستن ..... دلم می خواد

 

گریه کنم .... اون قدر گریه کنم که نفسم بالا نیاد و خفه شم ....... گریه کنم ....بخاطر ِ از دست دادن ِ خیلی

 

چیزا و به دست نیاوردن ِ بعضی چیزا ..... بعد ته دلم لبخندی بزنم .... بخاطر داشتن ِ چیزایی که خیلی ارزش

 

دارند و امید ِ به دست آوردن ِ چیزایی که دوستشون دارم ..... شدم یه دیوونه .....

 

نمی دونم چرا هرچی راننده تاکسی ِ عوضی ِ گیره منه بدبخت میاد .... این دفعه وقتی داشتم از مغازش

 

بر میگشتم گیره یه راننده تاکسی  افتادم که از اولِ راه تا آخر عین رادیو ، اون قدر حرف زد که سرم

 

درد گرفت .... پیر مرد بود اما کارکردِ فکش واقعا عالی بود ....یه ریز حرف زد .... اما دم ِ آخر نصفه

 

کرایه رو گرفت .....

 

راستش .... داره کم کم حالم از آدمهای این شهر به هم می خوره !!!! ..... الان اگه یه غریبه میومد و راجع

 

به شهرمون این طوری می گفت ، فکش رو دربست می چپوندیم زمین .... اما من که غریبه نیستم .....

 

مال ِ همین جا هستم ..... همه دهن بین ....همه چشم چرون ....همه لاف ِ بی خود گزار .... پُز ِ الکی ....

 

پُر ادعا ....پُر توقع ..... بد بین .... غیبتهای ِ درجه 1 ..... خشک و ضد ِ حال .................................

 

فط و فراوون همه جا ریخته ...... آره ..... همه جا این طوره اما آمار ِ اینجا سر به افلاک نهاد ه ........

 

گاهی میگم کاش طوری می شد که می رفتیم یه شهر دیگه ..... چه می دونم ..... واسه درس .....واسه

 

کار ..... دارم منم مثل همین ها می شم ..... ای بابا .... غربت هم خودش کلی حال گیری داره .......

 

چی می شد اگه فقط یکم مراعات ِ حال ِ هم رو می کردیم .... یکم مهربونتر .....صبورتر ....  که من هیچ

 

کدومشون رو ندارم !!!! .....

 

زیاد نوشتم ....اما بازم برام کم ِ ......

 

بازم بگم ؟؟؟؟  نظر !

یا علی

 

ArimlE

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:26 |